.
ـ بازی روزگار را نمیفهمم! من تو را دوست میدارم. تو دیگری را ... دیگری مرا ... و همه ما تنهاییم. زندگی را دوست داشت ولی آنرا نشناخت مهربان بود اما مهر نورزید طبیعت را دوست داشت لیک از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کس در آن راه نیافت در زندگی احساس تنهایی میکرد ولی هرگز دل به کس نداد زنده بودن را دوست داشت......... خلاصه ......... بنویسید زنده بودن را برای زندگی میخواست نه زندگی را برای زنده بودن سعي نكن دوستش داشته باشي اگر گفت عاشقت هست سعي كن عاشقش نشوي اگر گفت تمام زندگيش هستي تو سعي كن چنين نكني چون يك روز مياد كه بهت بگه ازت متنفرم.............. آنوقت نميتوني ازش متنفر بشي كه ميداند بايد تندتر از شير بدود و گرنه طعمه او خواهد شد. و شيري كه ميداند بايد از آهو جلو بزند وگرنه از گرسنه خواهد مرد. مهم نيست شير باشي يا آهو مهم اين است كه با طلوع آفتاب با تمام توان شروع به دويدن كني نلسون ماندلا به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت بسته به سوراخ دو بینی است که با مسدود شدن این سوراخها دیگر حیاتی براش باقی نمیماند که که بخواهد سلطه گری کند متاسفم به نظر خودتون خوب و به جا بوده ولي پشيمونيد از اينكه قولي را زير پا گذاشتين؟ واااااااااي از احساس ندامت