تبليغاتX
نهاد

نهاد

ريشه و اصل آدمي

بازی....


دنيای خاکی ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند

نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.

اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.

كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.

شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم.

شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.

با اين ديوارها چه مي شود كرد؟

مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و مي شود

اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد 

می شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.

شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....

من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.

مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد

.......

آن طرف حياط خانه ي خداست.

و آن وقت هي در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟

كسي جوابم را نمي دهد.

كسي در را برايم باز نمي كند.

اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار

همين....

و من اين بازي را دوست دارم.

همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.

همين كه....

من اين بازي را ادامه مي دهم

و آنقدر دلم را پرت مي كنم

آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند

تا ديگر دلم را پس ندهند

تا آن در را باز كنند و بگويند

بيا خودت دلت را بردار و برو

آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم

من اين بازي را ادامه مي دهم...

.......


 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:20  توسط نسرین  | 

تمدید نمی شود!!!!!

برقص....



برقص که زیبا می رقصی

بسان رقص زیبای روزگار

با او به رقص درآمدم

و اکنون به تماشای رقصی دگرم



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 14:25  توسط نسرین  | 

...

بعضی آدم‌ها باران را احساس می‌کنند؛


بقیه فقط خیس می‌شوند.


....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:44  توسط نسرین  | 

غرور

 

 

یک مرد از هر زنی بیشتر مشتاق

یک نوازش و یک آغوش بود.....

 

اگر این غرور لعنتی

و این اسم کاذب را یدک نمی کشید

.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 0:3  توسط نسرین  |